X
تبلیغات
زیره خلیج فارس
زیره خلیج فارس
زیره در لهجه محلی استان بوشهر به معنای خانم می باشد
قالب وبلاگ
خداداد همیشه لباس سفید می‌پوشید و ریش بلند سفید داشت خودش هم سفید بود. هیچ وقت بهش نزدیک نمی‌شدم وقتی تو کوچه بازی می کردم و اون رد می‌شد بهش سلام می‌کردم و اون آروم می گفت سلام. هرروز صبح از درحیاط ما رد می‌شد و می‌رفت بازار، من همیشه فکر می‌کردم خداداد همون خدا هست. با خودم می‌گفتم خدا که تو آسمونه رو زمین نیست؟ بعد خودمو توجیح می‌کردم و می‌گفتم خب خداداد که همون خدا باشه صبح میره بازار واسه فرش...ته‌ها خرید می‌کنه و بعد فرشته‌ها ازتو آسمون یه زنبیل که به طناب وصله می فرستن پایین خداداد با وسایلی که از بازار خریده تو زنبیل می‌شینه و فرشته‌ها میکشنش بالا و خداداد میره تو آسمون و خدا میشه. یه وقتایی باخودم می‌گفتم اگه یه روز فرشته‌ها خواب بمونن و و خدادا نتونه برگرده تو آسمون من باید چیکارکنم؟ یه عالمه با خودم فکر می‌کردم و می‌گفتم: خب من تمام بالش‌های شهر رو جمع می‌کنم و رو هم میزارم اونوقت به سید بلندو -یه نفر از اهالی شهرمون که خیلی بلند بود و اجاق گاز تعمیر می کرد- میگم که بیاد رو بالش‌ها وایسه و خداداد رو بزاره تو آسمون. همیشه از سید بلندو وحشت داشتم چون گوش بچه ها رو می پیچوند ولی من تو اون زمان مجبور بودم دست به دامنش بشم و ازش خواهش کنم که خداداد رو برگردونه به آسمون چون بدون خدا که نمی‌شد زندگی کرد. بعد از یه مدتی خداداد مُرد. به همین سادگی! من بیشتر از اینکه از مرگ خداداد ناراحت باشم به فکر این بودم که حالا کی قراره خدا بشه؟!
می گفتم خب عبدالله پسرش حتما خدا میشه بعد یه کم که فکر می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز عبدلله به خدا شدن نمی‌خوره، نه لباس سفید می پوشه، نه ریش سفید و بلند داره و نه خودش سفیده تازه آروم هم راه نمیره، همیشه سوار موتوره، هیچ وقت هم بازار نمیره خرید کنه، وقتی هم بهش سلام می‌کنی مثل خداداد آروم جواب نمیده، خیلی تند تند حرف میزنه
خلاصه به این نتیجه رسیدم که عبدالله نمی‌تونه خدا باشه تازه وزنش هم زیاده و فرشته ها نمی تونن ازاین همه فاصله ببرنش بالا. بعد گفتم حتما پسر عبدالله خدا میشه ولی یه لحظه ذهنم رفت طرف حرف زنای محل که می گفتن پسر عبدلله شیطون داره و با شیطوناش حرف میزنه.
اون روزا من یه دغدغه بزرگ داشتم و می خواستم خیلی زود یه خدای خوب انتخاب کنم چون میدونستم بدون خدا نمیشه زندگی کرد. همیشه فکر می کردم خدایی که می خوام انتخاب کنم باید پیرباشه. تنها گزینه ای که پیش رو بود بابابزرگ مشهدی علی بود.
یه روز صبح که مادرم داشت رو بالشی‌ها رو عوض می کرد رفتم کنارش نشستم و شروع کردم از تصمیمام براش گفتم تا که حرفامو شنید نی قلیون رو برداشت و زد تو پام و گفت:
«تا بابات از سر کار بیاد من می‌دونم و تو »

مرضیه سلیمانی
[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 23:36 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]
کارمشترک من و حدیث زنگنه



پربغضم ،پرشرجی توی قاب خیس رویا
دارم ازنفس می اقتم تو هجوم بی کسی ها
دیگه دستی که بگیره دستای سردمنو نیست
حتی خورشید نمیتونه برسه به دادصحرا
کاش کلیدچشمای تو توی قفل شب بچرخه
چون بگیرنورشادی توی خنده های فردا
روزاو ماههاچی باشن که توروازم بگیرن؟
می شکنم مرزجنونو پشت میله های دنیا
بوی اسفندتوی ایوون می پیچه تو قلب خستم
جون میگیره حس گرمی توی ازدحام سرما
... توبهاری توی پاییز،حس بارون توی گرما
دارم ارنفس می افتم تو هجوم بی کسی ها


                                     (   ترمینال کاوه اصفهان تیرماه 91)





[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 15:28 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]
تورفتی بعدتو حالم یه حالی مثل مردن بود................



بی بی عزیزم  روزپنجشنبه 1392/1/29ازدنیارفت...............

هرکی دوست داشت برای شادی روح بی بی عزیزم یه صلوات بفرسته

یادروزهایی که بی بی داشتیم.........

نمیتونم باورکنم که دیگه بی بی بین ما نیست


(این عکس مال لحظه تحویل سال 92 هست،برادرم سجاد و بی بی عزیزم)


خوشاروزی که باهم می نشستیم...........


http://upload.tehran98.com/img1/exgqsq686igph18lz3pf.jpg

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]


عشق برگل دمید انسان شد،دل که لرزید عقل ویران شد

آدم آمد که دل به دست آرد،رانده شد عاشقی نمایان شد




[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 19:14 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخارا




ظهرساعت 2 دانشکده ادبیات 1388/3/17


 کیمیا اسم را گذاشته بود سونیا ،اسمم را دوست نداشتم


دلم

فکرم

روحم

با مرضیه بود

سونیا که شدم به یک غریبه سلام کردم،غریبه بعد از 10 دقیقه جوابم را داد


من سلام کردن را دوست دارم سلام که میکنم یادم می آید که لبخند های خدا چقد زیباست به

پیرمرد ها که سلام میکنم لبخند می زنند جوابم را که می دهند کیف میکنم بعضی هاشان اخم

میکنند.اخم کردن هم زیباست.من اخم کردن بچه ها رو دوست دارم وقتی بیش از حد لپ هاشان

رابین دو انگشت فشار میدهم

توی این دنیا همه چیز تاوان دارد حتی سلام کردن .ولی من سلام کردن را دوست دارم

حتی اگر چندسال بعد دلم

بایک خداحافظی بشکند 


عصر.کنارساحل همیشه زیبای خلیج پارس


اصلا تقصیرخودم بود نباید خوابم را برای

کیمیا تعریف میکردم تا او بامسخره بازی تعبیرش کند وچشم هایش

پیرمرد کنارساحل را نشانه برود و هی به

من بخندد و بگوید نگاه کن این بخت خفته ی توست وبچه ها بزنند زیرخنده

و پیرمرد هی سیگاربکشد


ودلش خوش باشد که دخترهای بندری نگاهش می کنند و هی پک هایش را محکم تربزند و


راست راه برود و زیرچشمی نگاهمان کند و من از نگاهش بترسم

از تعبیر کیمیا بترسم از خواب های خودم که همیشه 

واقعی می شوند بترسم بترسم ازاینکه بخت من هم بشود مثل بخت لیلا........



هواتاریک می شود تایک ساعت بعد همه باهم توی آب های خلیج حلقه بزنیم و من برای آرزو

بخوانم

خان داییم از کربلا میاره برات شمش طلا

سند به نام خودت ویلا کناردریا..................

و هی بچه ها دست بزنند و توی

تاریکی میان آب های خلیج سمیه بدبخت به فکر حرف مردم بیفتید و یکی با صدای بلند داد بزند 


که:هی دخترو مو میشناسمت تو دخترفلانی هسی

وسمیه دست و پایش را گم کند و من زیربغلش رابگیرم ومن وسط

حرفهای زن بپرم و بگویم خانم اشتباه نکن دوست من همشهری تو نیست وسمیه هم با لهجه 

حرف های من راتایید کندتازن مطمعن تربشود که سمیه همشهری خودش هست


وبعد آرزو با من شوخی کندو من غرق شوم


 اگر شوخی آرزو به مرگ من ختم می شد،

روح من درون موج های پارس می پیچید

خرداد ،چشم های تو یک جور دیگری نبود

وهیچ وقت ،یک اتفاق نیمه ی یک راه از ایک درخت حادثه نمی افتاد

همه بعد از غرق شدن به بیمارستان می روند

.ولی من بعدازغرق شدن کفشم را دستم گرفتم وبا پای برهنه و لباس های خیس

جلوی بچه ها راه رفتم تاآرزو وجدانش راحت باشد

فاصله پارک تاخوابگاه را تلو تلو راه رفتم و هی به سربازهایی

که از دیوارپادگان بالا می رفتن خندیدیم 


صبح 1388/3/18



نمی دانم چرا همه ی اتفاق های تلخ و شیرین  بایدتوی ترمینال بیفتد

  شبی که با شوخی آرزو داشتم جدی جدی میمیردم حتی فکرش راهم نمی کردم که

صبح توی ترمینال گذشته را ورق بزنم ویادم بیایید که دستمال من زیردرخت آلبالو گم شده

و زهرا بازهم

سکوت کند هیچ وقت نفهمید که سکوتش عذابم می دهد


دوست داشتم یه وقت هایی وسط ماجرا بپرد و یک 


سیلی آبدار بزند تو گوشم تا بیدار شوم

ولی همیشه توی چشم هایم نگاه کرد و اشک ریخت


توی این دنیا همه چیز تاوان دارد

حتی سلام کردن ولی من سلام کردن را دوست دارم


حتی اگر چند سال بعد دلم بایک

خداحافظی بشکند

[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 9:41 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]

یک اتفاق نیمه ی یک راه ،ازیک درخت حادثه افتاد

سه سال بعد یک زن تنها ،درپای چشم های تو جان داد

آرام مثل عاطفه ی آب ،مردی که روبروی تو خندید

آتش گرفت حادثه درشعر،دودش به چشم حضرت فرهاد

آن شب دوباره آمده بودی ،تا خنده های دزدکیم را 

درلابه لای عشوه بپیچی،آن شب درست نیمه ی  خرداد

باران هفت شنبه به راه است ،بغضی که درگلوی تو پژمرد

انگارمحورقص خزان است،رقص نگاه فاجعه درباد

یک زن شکسته است دلش را،دیروز راس ساعت باران

این تیتر،تیترآخرماه است ،این زن زنی زحادثه آباد

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 7:25 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]



دست مرابگیر و به آن دورها ببر

یک روسری گل گلی صورتی بخر

تاروبروی چشم شمادلبری کنم

وقتی صدای پات..ومن هم که پشت در

دارم به چشم های تو نزدیک می شوم

کی می رسی؟مسافرشب های بی سحر

بامن بخندوفاصله هاراورق بزن

این دخت بندراست که باگونه های تر

داردبه دست های شما تکیه می کند

دستان عاشقانه ی غربی ترین .......



[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:5 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]
شاید این تک بیت غزلی شود برای تو که حادثه ای بیش نبودی


یک اتفاق نیمه ی یک راه از یک درخت حادثه افتاد

سه سال بعد یک زن تنها درپای چشم های تو جان داد

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 18:24 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]

نپرس حال مرا ...بی تو حال حال بدی است

هزارو سیصدو هشتادو هشت سال بدی است

نپرس ...هیچ نپرس از دلم ،همین ((چه خبر))

همین ((چه می کنی این روزها...))سوال بدی است

                                                       (شعر از پانته آصفایی

بابابزرگ خدا بیامرزم شروع شروه خونیش همیشه بااین دوبیت بود

شتراز بارمی ناله مو از دل 

بنالیم هردومون منزل به منزل

شترمی ناله که بارم گرونه

مو هم نالم که دورافتادم از دل 


کاش این روزها زود بگذره و تمام بشه ای کاش...............................

این روزها

تمام ارزوهامن شوت می شوند

بانیشخندهای زنی

با لهجه ی برازجانی 


کاش بهار هشتادو هشت هیچ خردادی نداشت ...............................


[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 21:23 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]
سلام

تمام این مدتی که فارغ التحصیل شدم یه طرف این یه هفته ای که رفته بودم دانشگاه خلیج پیش بچه های کانون ادبی واسه برگزاری شب شعر یه طرف .خیلی بهم خوش گذشت شب شعر خیلی خیلی خوب برگزارشد خاطره شب شعر بارون یه بار دیگه برام تکرار شد .حضورآقای سید محمد امین جعفری مثل همیشه پراز انرژی وهیجان بود

اولین باری بود که شعرهای آقای سید محمدرضاهاشمی زاده رو باصدای خودش میشنیدم

شعرهای محلی سید مرتضی کراماتی هم مثل همیشه عالی بود وکلی لذت بردم

بچه های دانشگاه هم واقعا گل کاشتن کارهاشون عالی بود

واما بعد ازشب شعر


از شبکه آموزش تماس گرفتن واسه ضبط مشاعره روز جمعه 4آذر اصلا دوست نداشتم برم ولی به اصرار دوست عزیزم مریم بحرانی ودلگرمی های عزیزدلم حدیث زنگنه روز جمعه بدون هیچ تمرینی رفتم بوشهر

برنامه تو ساحل زیبای ریشهر ضبط می شد .گروهی که از صداوسیمای تهران اومده بودن عالی بودن وکلی با دریا وساحل کیف میکردن

بعد موفقیتم تو برنامه تلوزیونی شاخه های لیل که تونستم تو دوتا برنامه بیشترین امتیاز رو بیارم دلگرمیم بیشتر شده بود

تواین برنامه هم که با حضور دکترآذر ضبط می شد تونستم تومرحله مقدماتی اول بشم و برم نیمه نهایی تونیمه نهایی هم اول شدم ورفتم فینال خودم هم باورم نمی شد چون بچه ها همه فوق العاده قوی بودن ومرحله مشاعره مشروط خیلی سخت بود

به هر طریق تونستم برم فینال وتو فینال که بسیار هم سخت بود سوم بشم

بهمن ماه ما چهارنفر یعنی آقای میرزایی ،خانم بحرانی ،من وخانم سوسن حیاتی باید بریم تهران وبا برگزیده های دیگه مسابقه بدیم به سه نفراول قراره خودرو بدن .که ایشالا سه تا خودرو مال بچه های بوشهر باشه

جالب اینجا هست که آقای میرزایی خانم مریم بحرانی ومن هرسه از دانشگاه خلیج هستیم من و خانم بحرانی که فارغ التحصیل وآقای میرزایی هم ورودی 90 هست و خیلی عالی مشاعره می کنه

احتمالا 20 روز دیگه برنامه مشاعره ما از شبکه آموزش پخش بشه من تو سه تا از برنامه یعنی مقدماتی نیمه نهایی و فینال هستم


تجربه بسیار خوبی بود امیدوارم که بتونیم بهمن ماه تو تهران هم موفق بشیم فرق نمیکنه هرچهارنفرما نماینده استان بوشهر هستیم 




[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 19:0 ] [ مرضیه سلیمانی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هزاروسیصدوشصتی که شیش سهم من است
وزندگی عجیبی که کیش سهم من است
دوباره مات نگاهی شدم پر از ابهام
بگو از این دل ویرانه چیش سهم من است
لینک دوستان
امکانات وب