زیره خلیج فارس

زیره در لهجه محلی استان بوشهر به معنای خانم می باشد

میخوام با تو رسوای مردم بشم.........
تو از آسمون سرتری خوب من ،تب تند آغوش تو بامنه

بزار حس کنم عشق رو بانگات،نگات حس آرامش این زنه

بزار کورشم کورچشمای تو ،تو دریای آغوش تو گم بشم

بزار هرچی میخوان بگن پشت من ،میخوام بارسوای مردم بشم.........

......................................................................................................

پ.ن

۱.هرکسی از ظن خود شد یار من /از درون من نجست اسرار من......

۲.به تو فکر کردم به تو آره آره /به تو فکردم که بارون بباره..........

۳.برای من همین خوبه که با رویات میشینم ..........

[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 14:44 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

پای این اتفاق می مانم..................

تو همان اتفاق بد هستی ،که مرورش شروع طوفان است
دل به این کشتی اسیرنبند،ناخدایش شکسته سکان است

یاد تو مثل موج می ماند،که مراغرق می کند درخود
دست و پامیزنم دراین طوفان،آنچه برلب نمی رسد جان است

بازبرگشته ای که روحم را،بین تردیدها شکنجه کنی
آی دریا بگیرجانم را،دشنه بردارعید قربان است

تو یهودی ترین برهمایی،که به عیسی مسیح دل دادی
من همان کافرنخستینم ،که به چشمان تو مسلمان است

مرد شهریوری خداحافظ،چشم های تو خوب می فهمند
پای این اتفاق می مانم،این نشان زنان آبان است

(مرضیه سلیمانی،19/7/1392)
.........................................................................................................
 

[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 12:23 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

آدم که عاشق بشه باید تا آخر عمرش............

یاد گرفته بودم که وقتی آدم عاشق میشه باید به اونی که دوسش داره عکس بازیگرای هندی هدیه بده .اینکارو همه ی دخترا وپسرای شهر انجام میدادن .من 5سالم بود که تونستم این قضیه رو کشف کنم .من هم دوست داشتم خیلی زود بزرگ بشم ،عاشق بشم و به اونی که عاشقش شدم عکس هندی هدیه بدم .من دوست داشتم عکس شاهرخ خان رو هدیه بدم چون شنیده بودم مسلمونه ونمازمیخونه .ولی بعد ها فهمیدم که شاهرخ خان با دخترهای هندی می رقصه واینطوربود که از شاهرخ خان بدم اومدم وتصمیم گرفتم عکس آمیتا پاچان رو هدیه بدم .آمیتا هم می رقصیده ولی خب مسلمون که نبوده اینجوری آدم کمترغصه اش میگیره ،بعد بازفهمیدم که عاشق هرکسی که بشی باید دزدکی بهش نامه بدی .باید نامه و عکس هندی رو بپیچی لای یه کاغذ سفید بدی دست یه بچه تابراش ببره .همیشه فکرمیکردم خب وقتی من عاشق شدم قراره نامه هاوعکس های هندی منو کی براش ببره ؟؟زری دخترخالم چند روز بود که دنیا اومده بود ومن کلی رو همکاری اون حساب بازکرده بودم .وقتی خاله زری رو پیش من میزاشت من کلی ازبرنامه هام و کارهایی که زری قراربود برام انجام بده براش توضیح میدادم .تازه یه چیزی دیگه هم فهمیده بودم اینکه دم وقتی عاشق میشه و نامه میده بعد مدتی خانوادش میفهمن و کتکش میزنن که اونی رو که دوسش داره فراموش کنه .ولی تا اونجا که من فهمیده بودم کتک نمیتونه کاری کنه چون یکی ازکسایی که خودم همیشه نامه هاو عکس های هندیش رو میبردم واسه طرفش چندسال بود که داشت کتک میخورد ولی طرفش رو فراموش نکرده بود .تازه بعد هم که باهم ازدواج کردن اونی که دوسش داشت هرروز کتکش میزد .بعد من فهمیدم آدم عاشق که بشه باید تا آخرعمرش کتک بخوره.

 

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 17:51 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

برگرد بی تو هیچ خلیجی قشنگ نیست..............
  رواسکله دیر داشتیم با جلیلو بحث میکردیم .زارمندنی هم داشت تو لنج کاراشو انجام میداد،به حدیث گفتم باید راضیش کنیم  هرچی سکوت کردیم بسه حالا وقتشه اگه امروز رفتیم دبی رفتیم اگه نرفتیم دیگه نمیریما .جلیلو گفت :لعنت جون شیطون ،چطور شمارو ببرم دبی ؟؟مگه بی صحابی میشه دوتا دختر رو ببرم اون وراونم قاچاقی .زارمندنی سرش از تو لنج آورد بیرون و گفت:آخ که دوره مردی تموم شده یعنی الان سر دوتات میبریدم تا دیگه هوس خارج رفتن به سرتون نزنه .گفتم: زارمندنی خدا یکه که دو نمیشه باید مادوتا ببرین .زارمندنی خونش به جوش اومد وگفت:عامو میفهمی چیه اگه تا صدسال دیگه هم اینجا بمونین دبی بی دبی ،حدیث رو کرد به جلیلو و گفت:شما ماببر شارجه پیاده کن اونجا دوستمون ریحانه باشوهرش میان دنبالمون خودت و زارمندنی هم بیایین خونشون یه چایی بخورین و قلیونی بکشین خستگی درکنین و برگردین به همی آسونی .ماباید بریم دبی ازاونجا بریم اروپا .زارمندنی گفت:مسخره ماکردین یاخودتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مااصلا کارغیرقانونی انجام نمیدیم.همی که زارمندنی ای حرفه زد پریدم تو حرفش و یه پرونده از خرابکاریای جلیلو گرفتم دستم و گفتم:بگم ؟بگم؟بگم؟ رنگ جلیلو سرخ شد .گفتم ها معلومه که کارخلاف نمیکنین پس ای همه گازائیل قاچاق چیه بارزدین؟؟؟؟؟؟؟؟بعدهم از دبی اون چیزا بارمیزنین برمی گردین فکرکردین کسی نمی فهمه سرمایه مملکت بارزدی ببری مفت بریزی تو حلق اون وریا .جلیلو گفت آروم آروم یواشکی سواربشین پشت بشکه های گازوئیل بشینین وقتی از بازرسی و اسکله رفتیم بیرون اووقت بیایین رو عرشه ،زارمندنی هی چش غره می رفت سی جلیلو .جلیلو هم گفت مندنی مو مجبور هسوم ببرمشون مگه نمیبینی پرونده دستشه اگه پروندش رو کنه هم فاطو بیوه میشه و بچه هامم یتیم.پشت بشکه های گازوئیل نشستیم زارمندنی گفت چادراتون دربیارین اینجا کثیفه بعد که رسیدیم شارجه سرکنین .من گفتم:نه سیچه دربیاریم ممکنه هرآن شما بگیرن بعد صدتا مرد بریزه تو لنج زشته سربی چادر جلو ای همه مرد باشیم .زارمندنی گفت:ای قضا تو جونت بزنه زبون دراز .ازاسکله دیرفاصله گرفتیم .ازبازرسی رد شدیم حدیث گفت بریم رو عرشه کمی  دنیا ببینیم مردیم ازبو گازائیل .وقتی دیدیم صدای زار مندنی بلند شد که می گفت :جلیلو جلیلو حمله کردن حمله کردن ماهم اومدیم بیرون .دیدیم تمام اون کسایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن ،همشون دارن به طرف لنج شنا میکنن خیلیاشون هم سوار قایق موتوری بودن .دلتنگی تمام وجود من و حدیث رو پر کرد .گفتم زارمندنی نگه دار اینا کاری باشما ندارن .اینا دوستای ماهستن اومدن دنبالمون که برگردیم .زارمندنی گفت:ای تا خدا نسل زن رو زمین برداره که همه فتنه ها زیرسرخودشه . اولین قایق موتوری که رسید کنارلنج من و حدیث سوارش شدیم وبرگشتیم طرف اسکله ، …………………………………………………………………… داشتم اشک شوق می ریختم که آبجیم گفت:والا به پیربه پیغمبر به جون جدمون تو دیوونه هستی ،سیچه الکی الکی داری باخوت حرف میزنی ؟سیچه الکی الکی وسط خنده گریه میکنی !بازرفتی تو توهم ؟ بهش گفتم آخ که چه توهمی بود تمام اون کسایی که دوستشون داریم داشتن تو خلیج به طرف ما شنا میکردن مریم تو قایق موتوری داشت شعرخودمو میخوند، مرضیه برگرد بی تو هیچ خلیجی قشنگ نیست  

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 21:59 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

شاید فرار از شهر راه بهتری باشد

ازکوچه بالا می رود هرروزتنهایی،این مرد شاید عشق پاک دختر ی باشد

گاهی نگاهش میکنم ازدور می خندد،این مرد شاید امتحان دیگری باشد

ازامتحان قبل داغی بردلم مانده،ازردشدن های پراز ابهام بیزارم

امانگاه مرد تب دارو جنون باراست،ترسیده ام ازاینکه قصدش دلبری باشد

من مطمعنم مرداین قصه جنوبی نیست ،پیراهنش رنگ زمستان های تبریزاست

وقتی که بامن حرف می زد خوب فهمیدم،باید که مرد قصه ی ما آذری باشد

ازکوچه بالا می رود اینبارتنها نیست،دستان یک بانو به دستانش گره خورده

من رانشان مادرش می داد فهمیدم،این مرد می خواهد عروسش بندری باشد

من باخودم تکرار درتکرار می خوانم ،این عشق درمن پا نمی گیرد نمی گیرد

من ازخودم ،ازشرم چشمان تو می ترسم،شاید فرارازشهر راه بهتری باشد


(1392/4/14)

[ جمعه چهاردهم تیر 1392 ] [ 20:23 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

سوغات اصفهان
اصفهان این اولین باراست بی یارآمدم............
ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم تیر 1392 ] [ 21:39 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

اعتراف به قتل.........

یکی ارافتخارات زندگی من اینه که یه بار تونستیمرئیس جمهورآمریکارو با ریکا(مایع ظرف شویی)بکشم

واما چطورموفق به انجام این کارشدم:


ادامه مطلب

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 10:48 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

خدا داد
خداداد همیشه لباس سفید می‌پوشید و ریش بلند سفید داشت خودش هم سفید بود. هیچ وقت بهش نزدیک نمی‌شدم وقتی تو کوچه بازی می کردم و اون رد می‌شد بهش سلام می‌کردم و اون آروم می گفت سلام. هرروز صبح از درحیاط ما رد می‌شد و می‌رفت بازار، من همیشه فکر می‌کردم خداداد همون خدا هست. با خودم می‌گفتم خدا که تو آسمونه رو زمین نیست؟ بعد خودمو توجیح می‌کردم و می‌گفتم خب خداداد که همون خدا باشه صبح میره بازار واسه فرش...ته‌ها خرید می‌کنه و بعد فرشته‌ها ازتو آسمون یه زنبیل که به طناب وصله می فرستن پایین خداداد با وسایلی که از بازار خریده تو زنبیل می‌شینه و فرشته‌ها میکشنش بالا و خداداد میره تو آسمون و خدا میشه. یه وقتایی باخودم می‌گفتم اگه یه روز فرشته‌ها خواب بمونن و و خدادا نتونه برگرده تو آسمون من باید چیکارکنم؟ یه عالمه با خودم فکر می‌کردم و می‌گفتم: خب من تمام بالش‌های شهر رو جمع می‌کنم و رو هم میزارم اونوقت به سید بلندو -یه نفر از اهالی شهرمون که خیلی بلند بود و اجاق گاز تعمیر می کرد- میگم که بیاد رو بالش‌ها وایسه و خداداد رو بزاره تو آسمون. همیشه از سید بلندو وحشت داشتم چون گوش بچه ها رو می پیچوند ولی من تو اون زمان مجبور بودم دست به دامنش بشم و ازش خواهش کنم که خداداد رو برگردونه به آسمون چون بدون خدا که نمی‌شد زندگی کرد. بعد از یه مدتی خداداد مُرد. به همین سادگی! من بیشتر از اینکه از مرگ خداداد ناراحت باشم به فکر این بودم که حالا کی قراره خدا بشه؟!
می گفتم خب عبدالله پسرش حتما خدا میشه بعد یه کم که فکر می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز عبدلله به خدا شدن نمی‌خوره، نه لباس سفید می پوشه، نه ریش سفید و بلند داره و نه خودش سفیده تازه آروم هم راه نمیره، همیشه سوار موتوره، هیچ وقت هم بازار نمیره خرید کنه، وقتی هم بهش سلام می‌کنی مثل خداداد آروم جواب نمیده، خیلی تند تند حرف میزنه
خلاصه به این نتیجه رسیدم که عبدالله نمی‌تونه خدا باشه تازه وزنش هم زیاده و فرشته ها نمی تونن ازاین همه فاصله ببرنش بالا. بعد گفتم حتما پسر عبدالله خدا میشه ولی یه لحظه ذهنم رفت طرف حرف زنای محل که می گفتن پسر عبدلله شیطون داره و با شیطوناش حرف میزنه.
اون روزا من یه دغدغه بزرگ داشتم و می خواستم خیلی زود یه خدای خوب انتخاب کنم چون میدونستم بدون خدا نمیشه زندگی کرد. همیشه فکر می کردم خدایی که می خوام انتخاب کنم باید پیرباشه. تنها گزینه ای که پیش رو بود بابابزرگ مشهدی علی بود.
یه روز صبح که مادرم داشت رو بالشی‌ها رو عوض می کرد رفتم کنارش نشستم و شروع کردم از تصمیمام براش گفتم تا که حرفامو شنید نی قلیون رو برداشت و زد تو پام و گفت:
«تا بابات از سر کار بیاد من می‌دونم و تو »

........................................................................................................


[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 23:36 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

ترانه
کارمشترک من و حدیث زنگنه



پربغضم ،پرشرجی توی قاب خیس رویا
دارم ازنفس می اقتم تو هجوم بی کسی ها
دیگه دستی که بگیره دستای سردمنو نیست
حتی خورشید نمیتونه برسه به دادصحرا
کاش کلیدچشمای تو توی قفل شب بچرخه
چون بگیرنورشادی توی خنده های فردا
روزاو ماههاچی باشن که توروازم بگیرن؟
می شکنم مرزجنونو پشت میله های دنیا
بوی اسفندتوی ایوون می پیچه تو قلب خستم
جون میگیره حس گرمی توی ازدحام سرما
... توبهاری توی پاییز،حس بارون توی گرما
دارم ارنفس می افتم تو هجوم بی کسی ها


                                     (   ترمینال کاوه اصفهان تیرماه 91)





[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 15:28 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

دلم تنگ و زمین تنگ آسمون تنگ.........
تورفتی بعدتو حالم یه حالی مثل مردن بود................



بی بی عزیزم  روزپنجشنبه 1392/1/29ازدنیارفت...............

هرکی دوست داشت برای شادی روح بی بی عزیزم یه صلوات بفرسته

یادروزهایی که بی بی داشتیم.........

نمیتونم باورکنم که دیگه بی بی بین ما نیست


(این عکس مال لحظه تحویل سال 92 هست،برادرم سجاد و بی بی عزیزم)


خوشاروزی که باهم می نشستیم...........


http://upload.tehran98.com/img1/exgqsq686igph18lz3pf.jpg

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 19:37 ] [ مرضیه سلیمانی ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه